محرم آمد ، آمد و به یاد آورد باز آن روز گرما ریز ، از آن ظهری که تیغ تا گلویت بالا آمد و یزید قابلیت لعنت پیدا کرد . آمد و باز من همچنان دوباره می بارم .
آسمان در گلویم همچنان زندانی است ، جانم از مژه هایم جاری است و چشم هایم بی تو در لحظه لحظه تاریخ باریده است . دلم این « حسین آباد » هر روز بهانه تو را می گیرد و نامت را عاشق شده است .
دلم برای تو تنگ است ، نه از آن بابت که دردی دارم ، بلکه بدان علت که بی دردی فراگیری جهان را به خود مشغول کرده است . من تو را ، تنها تو را ، عاشقم که دستم بگیری و تا خورشید امتدادم دهی .
حسین جان ! نام تو خورشیدی است که زمین با تمام کوه هایش به طواف آن احرام بسته است ، از تو همان " هیهات من الذله " کافی است تا جهان بودنش را جشن بگیرد . راستی ، در آن ظهر گرما ریز ، که هزار صبح تا قربانگاهش دویده است ، چه دیدی که نازکای گلویت هزار تیغ کج آئین را پاسخی درست شد ؟
حالا بعد از دوباره می پرسم در آن خاک آسمانی ،در آن گودال سربلند ، چه دیدی که سرشارتر از همیشه تاکوفه ، تا شام ، تا هر کجا که « ظلم آباد » است ، خدا را آیه آیه باریدی ؟
کدام جام سیرابت کرد که دجله و فرات حقارت خود را گریستند و جاری شدند اما تا لب هایت بالا نیامدند ؟
تو در کدام قله بودی که هیچ دریایی تا لب هایت ارتفاع نیافت ؟
هنوز بعد از سده های سده ... کوه ها پژواک هیهات من الذله و هل من ناصریا تو را به هم هدیه می دهند و سنگدلی مردان بوزینه باز را نفرین می کنند .
حالا نام تو آبروی جهان است و با یاد تو آرامش حیات به هم می ریزد و یزید نامی می شود که پیشانی انسان ها را به چروک می کشاند ؟
حسین جان ! حالا بعد از آن روز واقعه ، بارانی از تو شهر را به خود مشغول کرده است و نام شریف تو دلها را تا مژه های سنگین بالا می آورد .
تو را عاشقم ، آن سان که در قتلگاه خورشیدی و عطشانی آگاهانه لبهایت دریا را به خجالتی ابدی دچار کرده .
حالا هر روز آقایی ات را می ستایم و بزرگواریت را شرمنده می شوم .
آقای جهان ! نام تو را می برم و سلولهایم آفتاب می شوند .
پا وبلاگی این پست : از امروز تا زمانی کمی دور ، نمی دانم دورتر از کجای جهان باید بروم . اما بر میگردم . امروز نه ، فردا نه ، پس فردا هم نه ، اما فرداها خواهم آمد ...
از سوی بی سوی دیگر نمی خواهم این وبلاگ بی نوشته بگذرد . شاید او را سپردم به خواهرم ، ارگوگای سبز لجنی و بنویسد شور و شیرین ، تلخ و گوارا ....
مدت ها بود که روی پل ایستاده بودم ! همه جا پر از مه بود و چشمانم به جایی راه نداشت برای دیدن ! صدای نزدیک رودخانه ای که می شنیدم ، مرا می گفت که زیر پلی که به رویش ایستاده ام رودخانه ای روان است !
مثل مجسمه روی پل ایستاده ام ! نمی دانم کی به اینجا آمدم ! اما دیر زمانی است که همین جا کاشته شده ام ! فکر جلوتر رفتن دلم پر از هراس می کند ! آخر همه جا آنقدر مه است که نمی دانم پیش رویم چیست و این مرا می ترساند ! به عقب نمی خواهم برگردم ! حتما راه پشت پل ، آمدنی بود که من تا اینجا آمده ام ! حالا چرا دوباره برگردم ؟ همه جا پر از مه بود و چشمانم به جایی راه نداشت برای دیدن ! هوا رطوبت مبهم دلچسبی دارد اما دیگر از این خلسه گنگ طولانی ، کلافه شده ام ! آن همه کار دارم و باید بروم اما گمگشته در زمان و اسیر مکان مدت هاست که اینجا به این سکون خیزده ام ! همه جا را آنقدر مه گرفته که حتی نمی دانم پلی که به رویش ایستاده ام سنگی است یا چوبی ! با احتیاط با پای راستم به کف پل ضربه می زنم ، صدایی که از انعکاس این برخورد به گوشم می رسد ، می گوید : پلی که این همه وقت مرا میزبان بوده ، از جنس خود سنگ است !
آخرین باری که به تقویم نگاهی انداختم 21 فروردین 1385بود ! آن زمان که برگشتم به این دیار ! امروز چندمین روز از چه سالی است ؟! نگاهم روی صفحه درشت ساعت ثابت می ماند ! عقربه کوچک به12 چسبیده ، عقربه بزرگ از او آویزان شده و روی 12 افتاده است .
همه جا مه بود و چشمانم به جایی راه نداشت برای دیدن ! راه ندارد که ندارد ! خسته شده ام ، می خواهم از این پل رد شوم ! آن طرف پل هر چه که باشد از این سکونی که مرا پیش نبرده و فرو می برد ، بهتر است ! پای راستم را بلند می کنم .... اولین قدم را برداشته ام !
سفر را دوست دارم زیرا به من می گوید : تو همه حقیقت نیستی و حقیقت ابعادی به اندازه کل هستی دارد و تنها چشمان تو نیست که جهان را می بیند ، بلکه چشمان بیکرانی است که بر هستی خیره شده است .
وقتی مردمان نقاط مختلف جهان را می بینم ، شور و شعف عجیبی می گیرم ، به ویژه آنها که عاشق تر ، آزادتر و صمیمی تر تو را به آغوش تجربه هایشان از زندگی دعوت می کنند و یا اگر چیزی به تو ارائه می دهند با چشم عاشقشان منتظر دیدن لذت روحی تو از خدمت خودشان هستند .
بخشیدن را دوست دارم آنجا که احساس می کنم کسی مستحق بخشش از سوی خدای خویش بوده و تو را واسطه این بخشش یافته اند و به تو ماموریت گره گشایی داده اند .
به یاد دارم در تابلویی خواندم :" نیاز و مصیبتی از مردم که به خاطر آن به تو مراجعه شد ، لطفی است الهی "
و از آن روز شوق دیگری در گشودن گره های مردم دارم .
البته طاقتی دارم که گاه گاه طاق می شود و ظرفم لبریز ، ولی هنوز سخت می توانم عذر بخواهم و کمکی نکنم .
گاهی گوش دادن به یک موسیقی می تواند شرر بر جانم زند . یادم می آید گاهی این احساس را با آب های سپید داشتم ، گاهی با راز نو ، گاهی دستان و ... می مردم و زنده می شدم.
ولی هنوز نمی دانم چه بخشی و به چه علت در من آنقدر انقلاب ایجاد می کند ، اما می دانم که فقط می توانم بگویم ای ساربان آهسته ران که آرام جانم می رود ، و آن دل که با خود داشتم با دل ستانم می رود .
مرا در دمی فراغت دکهء توتون فروشی کوچکی عطا کنید با جعبه های کوچک براق ...
و ترازویی نه چندان چرب و شهروندانی که سر می زنند تا یکی ، دو کلام بگویند و بروند .
ای خداوند !
دکهء توتون فروشی کوچکی به من وام دهید یا مرا کاری دهید
جز این کار لعنتی نویسندگی که مغزم را یک دم راحت نمی گذارد !
خوشبختی شاید بیشتر از این که منوط به ابزارها و شرایط مادی باشد ، یک بحث روحی و روانی محسوب می شود . به عبارتی امکان تعریف دقیقی از آن وجود ندارد اما خیلی هم دور از ذهن نیست . در واقع همه ما خودمان را چنین متقاعد می کنیم که با ازدواج زندگی بهتری خواهیم داشت ، وقتی بچه دار شویم بهتر خواهد شد ،و با دنیا آمدن بچه های بعدی زندگی بهتر ....
ولی وقتی می بینیم کودکانمان به توجه مداوم نیازمندند ، خسته می شویم ، بهتر است صبر کینم تا بزرگ تر شوند . فرزندان ما که به سن نوجوانی می رسند ، باز کلافه می شویم ؛ چون دائم باید با آنها سر و کله بزنیم . مطمئنا وقتی بزرگ تر شوند و به سنین بالاتر برسند ، خوشبخت خواهیم شد .
با خود می گوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد که همسرمان رفتارش را عوض کند ، یک ماشین شیک تر داشته باشیم ، بچه هایمان ازدواج کنند ، به مرخصی برویم و در نهایت بازنشسته شویم ... حقیقت این است که برای خوشبختی ، هیچ زمانی بهتر از همین اکنون وجود ندارد.
اگر اکنون نباشد ، پس چه وقت باشد ؟ زندگی همواره پر از چالش است . بهتر است این واقعیت را بپذیرم و تصمیم بگیرم که با وجود همه این مسائل ، شاد و خوشبخت زندگی کنیم .
فکر می کنیم که زندگی ، همان زندگی دلخواه ، موقعی شروع می شود که موانعی که سر راهمان هستند ، کنار بروند ، مشکلی که هم اکنون با آن دست و پنجه نرم می کنیم ، کاری که باید تمام کنیم ، زمانی که باید برای کاری صرف کنیم ، بدهی هایی که باید پرداخت کنیم و ... بعد از آن زندگی ما ، زیبا و لذتبخش خواهد بود !
بعد از آنکه همه اینها را تجربه کردیم ، تازه می فهمیم که زندگی ، همین چیزهائی است که ما آنها را موانع می شناسیم . این بصیرت به ما یاری می دهد تا دریابیم که جاده ای به سوی خوشبختی وجود ندارد . خوشبختی ، خود همین جاده است .
برای آغاز یک زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست که در انتظار بنشینیم . در انتظار فارغ التحصیلی ، بازگشت به دانشگاه ، کاهش وزن ، افزایش وزن ، شروع به کار ، ازدواج ، شروع تعطیلات ، صبح جمعه ، در انتظار دریافت وام جدید ، خرید یک ماشین نو ، بازپرداخت قسط ها ، بهار و تابستان و پاییز و زمستان ، اول برج ، پخش فیلم مورد نظرمان از تلویزیون ، مردن ، تولد مجدد و ...
هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد .
مگر خدا را نمی بیند ؟ مگر از سختی زندگی ما خبر ندارد ؟ مگر عدالت قانون خدا نیست ؟ مگر خدا نگفته است که با بندگان گرفتارش مهربان تر است ؟ مگر نگفته بخوانید مرا تا استجابت کنم ؟!
بسیار اوقات این سوال ها یا سوال هایی شبیه این ها را از زبان دیگران می شنویم . معمولا هر وقت که زمانه بر ما تنگ می گیرد و فشار زندگی بر دوشمان سنگین می شود ، انتظار داریم خیلی زود خدا به کمک بیاید و نگذارد که سنگینی بار حوادث ما را آزار دهد و اگر چنین نشود ، معمولا زود زبان به شکوه و گلایه باز می کنیم و گویی قرار است خدا با زمان بندی ما به کمک بندگانش بیاید .
اگر کمی دقت کنیم ، همیشه کسانی هستند که سعی می کنند همچنان ما را امیدوار نگه دارند و از این برایمان می گویند که صبر خدا زیاد است و نباید عجله کرد و حتما حکمتی در کار است اگر نه خدا بنده هایش را در سختی ها و گرفتاری ها تنها نمی گذارد .
و البته هم درست است ، اما کم به چیستی و چگونگی آن حکمت یا فلسفه و دلیل زیاد بودن صبر خدا می پردازیم .
وقتی به گذشته های دور و نزدیک نگاه کنیم ، می بینیم تقریبا درهمه دوره های تاریخ حوادثی فردی و اجتماعی رخ داده که مسلمانان به طور فردی یا گروهی و جمعی دچار گرفتاری شده و در شرایط سخت و بحرانی قرار گرفته یا ستم کشیده اند و چون آدم معمولا کم حوصله است و وقتی گرفتار می شود زود جواب می خواهد ، زود به پرسش هایی از قبیل پرسش هایی که در آغازین نوشته ام می رسد .
آدم به خاطر همین کم حوصله بودن و کم طاقتی با مشاهده اتفاق های خوب زود شاد می شود و با دیدن یک اتفاق ناگوار و تحمل یک سختی جدی در زندگی ، ممکن است فقط سختی زندگی خود را ببیند و همه چیز را از یاد ببرد و حتی شاید دیگران و خدای نکرده خدا را هم متهم کند که او را فراموش کرده اند و به او اعتنایی ندارند .
معمولا اینگونه وقت ها ، آدم دچار احساس متناقضی می شود که هم به خدا و یاری او امیدوار است و هم فکر می کند دیر شده و خبری از اجابت دعا و رسیدن کمک خدا نیست .
با این حساب بد نیست ببینیم خود خدا چگونه به این موضوع نگاه می کند .
همه می دانیم که خدا وعده یاری به بندگانش داده است . خداوند بارها گفته که با بندگانش مهربان است و آنها را تنها رها نمی کند .
ما همیشه باید مراقب باشیم و سعی کنیم در چار چوب قوانین و قواعد هستی کارهایمان را پیش ببریم تا مشمول یاری خداوند بشویم که یاری خدا به طور عام در چارچوب قواعد جریان می یابد .
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم " لطیف " را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادت هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم .
بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . سفت بود و سخت . دامنم را به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد .
و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر من سنگ شدم و سد و دیوار .
دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد . حالا تنها یادگاری ام از بهشت و لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهان کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد .
یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شوند ؟ وقتی تیره ام ، وقتی سراپا گذریم ، به چشم می آییم و دیده می شویم ...
یا لطیف ! کاشکی دوباره ، مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و می ورزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی .
زندگی فراز و نشیب های زیادی دارد ، قرار نیست چرخ روزگار همیشه به کام ما بگردد و فقط موفقیت و شادی نصیب ما شود .
به عبارت ساده تر می توان گفت زندگی دو رو دارد : تلخ و شیرین و هر دو را باید پشت سر گذاشت و نه به شیرینی های آن دل بست و غره شد و نه از تلخی های آن ناامید و خسته .
کسی که می خواهد همیشه کامیاب و سرافراز باشد و به همه آروزها و خواسته هایش دست یابد ، روز و شب باید تلاش کند و قدر لحظه لحظه عمر را بداند ، تازه چه بسا به بعضی از اهداف خود نرسد .
سختی ها و رنج ها و مصیبت ها انسان را آبداده و آماده می کند تا راه را ادامه دهد و به سر منزل مقصود برسد . اگر سختی و محنت نباشد ، قدر راحتی و سعادت دانسته نمی شود .
زندگی کوچه ای است باریک که به خیابان آخرت می پیوندد . این کوچه گاه تاریک است و گاه روشن و پر از چاله و پستی و بلندی است ، اما هرچه هست ، همه را به سوی یک سرنوشت محتوم می برد ، یعنی پیوستن به دنیای باقی و رخ نمودن و شکفتن در عرصه قیامت .
زندگی یک خاطره کوتاه است ، یک عکس یادگاری است که من و تو در آن پیدایم. زندگی به اندازه ظاهر شدن یک صاعقه ، عبور یک نسیم بهاری از کنار گلهای سرخ و نشستن و محو شدن قطرات باران روی شیروانی های شیب دار حلبی است . هیچ کس نتوانسته است قطعه بزرگی از زندگی را از آن خود کند .
همه چند صباحی در این دنیا بوده اند و نوبت را به دیگران داده اند . مال و مکنت و مقام و میز و آوازه و شهرت هیچ کدام جاودانه نیستند . آنچه تا قیامت باقی می ماند عمل نیکوی آدمی و نام نیک اوست که به قول سعدی از سرا و قصرهای طلایی بهتر است:
نام نیکی گر بماند ز آدمی ..... به کزو ماند سرای زرنگار
زندگی زیبا و دوست داشتنی است ، اما حتی به قیمت عمر جاودان داشتن هم نمی ارزد دل کسی را بشکنیم و حق او را بخوریم و آنقدر جفا و بی مهری کنیم و دروغ بگوییم تا سهم بیشتری از نفس کشیدن نصیبمان شود .
زندگی وقتی زیباست که روح ما و درون ما زیبا و با صفا باشد .
روی تابلوی پارچه ای نوشته شده بود : سنجش بینایی کودکان 4 تا 6 سال .
دست دخترک را گرفت و رفت داخل .
دخترک دستش را روی یک چشمش گذاشت و جهت علامت ها را نشان داد . خط آخر ریز بود . مادر با اشاره دخترک سرش را نزدیک او آورد .
دخترک زمزمه کرد : مامان به این خانومه بگو از اون گنده ها بپرسه ، به خدا همه رو بلدم .
خدا در امتحاناتش هیچ مطلبی خارج از کتابش از ما انتظار ندارد . امتحان الهی فقط عملی است .
خداوند در امتحانش نیاز به مراقب ندارد ، او به تنهایی مراقب همه ماست . در امتحان الهی تقلب ممکن نیست.
او از دانسته های ما امتحان می گیرد و اگر خلافی از سر فراموشی یا ندانستن مرتکب شویم نمره ای کسر نمی کند و برخی حرف های مهم را برای اینکه کند ذهن ترین افراد هم یاد بگیرند بارها تکرار کرده است .
پروردگار در امتحانش از ما می خواهد که خودمان بخوانیم و با انصاف به خود نمره دهیم .
در امتحان الهی اگر نمره بدی بگیریم باز هم به تو امید می دهد که هنوز پایان راه نیست ، سعی کن جبران کنی و اگر نمره خوبی بگیریم ما را به بهشت رضایت در آن دنیا میهمان می کند .
در امتحان او اگر تصمیم بگیریم منفی ها را جبران کنیم تمام منفی ها را خط می زند تا مثبت شوند و سمت چپ همه صفرها یک عدد دو می گذارد .
خداوند هر روز آماده امتحان است ، کافی است مردانه تصمیم بگیریم . او حاضر است باز ما را امتحان کند .
پروردگار خوشحال می شود اگر امتحانت خراب شد از او سراغ بگیریم و در خانه اش را بکوبیم .
خداوند در لحظات امتحان نیز ما را تنها نمی گذارد و ما را نهیب میزند و راهنمایی می کند . البته اگر گوش ها را پنبه نگذاشته باشیم حتما صدایش را می شنویم .
خداوند مردم پیش از ما را نیز همان گونه امتحان کرده است که امروز ما را .
جالب آن است که پروردگار عالمیان ، خود پرسش امتحانی مردمان پیش از ما را در کتابش آورده و بر آن ها تاکید کرده است .
خداوند فردا هم امتحان می گیرد ولی ممکن است فردا ما نباشیم .